تبلیغات
شعر و ادبیات - حسرت

شعر و ادبیات

خاموش گشته شعله ی امیدم....حسرت گرفته است گریبانم
چون مرغ پر شکسته ی تنها....من میروم،دگر نمی مانم
از تو چه مانده؟خاطره ی تلخی....سنگینی غمی فتاده بر دوشم
اشکی فرو چکیده به دامانم....آهی نشسته بر لب خاموشم
من می روم به مرز فراموشی....از مبدا گسستن پیوندم
من میروم به مقصد تنهایی....هرگز مباد دل به کسی بندم
بیچاره دل که ساده و عاشق بود....در یک طلوع صبح بهاری مرد
وقتی شکوفه بر سر بن خندید....گلهای سرخ باغ دلم پژمرد
دیگر بس است سادگی و خامی....وقتی که دوستی ها همه پوشالی است
جایی که عشق ها هوس پوچ است....وقتی که قلب ها همه تو خالی است
من میروم ز شهر امید خود....در یک پگاه روشن نورانی
در خاطرت دگر نخواهد ماند....از یاد من،به جز پشیمانی
دکتر محمد مهدی شیرویه-اصفهان

نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 11:07 ب.ظ توسط کوشا شیرویه نظرات |

اشعار
رندان مست
ساعت ها،روزگاران،سالها
ای کاش او هم می فهمید(شعر نو)
حضور
دل میرود ز دستم
دیدار دل
گذر دیوانگان
با دوستان مروت،با دشمنان مدارا
حسرت
بت پرستی
دل زال یکباره دیوانه گشت/خرد دور شد عشق فرزانه گشت
یا حیدر
دیار دل
شمع دل